خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتمش تیر تو خواهد به دل زار نشستبه فراست سخنی گفتم و بر کار نشست
۲
صحبتی داشت که آمیخت بهم آتش و آبدی که در بزم میان من و اغیار نشست
۳
غیر کم حوصله را بار دل از پای نشاندللهالحمد که این فتنه به یک بار نشست
۴
سایه پرورد بلا میشوم آخر کامروزبر سرم مرغ جنون آمد و بسیار نشست
صفحهٔ ۱ از ۲