خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۱۹۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خنک آن نسیم بشارتی که ز غایب از نظری رسدپس از انتظاری و مدتی خبری به بیخبری رسد
۲
شب محنتم نشده سحر مگر آفتاب جهان سپربدر آید از طرفی دگر که شب مرا سحری رسد
۳
نبود در آتش عشق او حذر از زبانه دوزخمچه زیان کند به سمندری ضرری که از شرری رسد
۴
خوشم آن چنان ز جفای او که به زیر بار بلای اوالمی شود ز برای من ستمی که از دگری رسد
صفحهٔ ۱ از ۲