خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۲۷۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر از درج دهانش دم زنم از من به تنگ آیدور از خوی بدش گویم سخن به جنگ آید
۲
به پردازم به تیر از دل کشیدن کو برآرد پرز بس کز شست او بر دل خدنگ بیدرنگ آید
۳
رخ از می ارغوانی کرد و بیرون رفت از مجلسبه این رنگ از بر ما رفت تا دیگر چه رنگ آید
۴
ز آه گریه آلودم خط ز نگاریش سر زدچو نم گیرد هوا ناچار بر آئینهٔ زنگ آید
صفحهٔ ۱ از ۲