خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۳۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مردم و بر دل من باز غم یار هنوزجان سبک رفت و من از عشق گران بار هنوز
۲
حال من زار و به بالین رقیب آمد یارمن به این زاری و او بر سر آزار هنوز
۳
عشوهات سوخته جان من و جانسوز همانغمزهات ساخته کار من و در کار هنوز
۴
دل که دارد سر ز لف تو چو غافل مرغیستکه بدام آمده و نیست خبر دار هنوز
صفحهٔ ۱ از ۲