خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۴۲۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به بزم او حریفان را ز مستی دست و پا بوسمبه این تقریب شاید دست آن کان حیا بوسم
۲
دهم در خیل مستان تن به بدمستی که هر ساعتروم خواهی نخواهی دست آن شوخ بلا بوسم
۳
چو جنگ آغازد آن بدخو نیاید بر زمین پایمازین شادی که دستش در دم صلح و صفا بوسم
۴
خوش آن مستی که او خنجر کشد من چون گنهکارانگهش قربان شوم از عجز و گاهی دست و پا بوسم
صفحهٔ ۱ از ۲