خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۴۵۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو نتوانم به مردم قصه آن بیوفا گویمشبان گه با مه و انجم سحر گه با صبا گویم
۲
شبی کز دوریش گویم حکایت با دل محزونبه آخر چون شود نزدیک باز از ابتدا گویم
۳
ز پیشت نگذرم تنها که ترسم چون مرا بینیشوی درهم که ناگه با تو حرف آشنا گویم
۴
به من لطفی که دی در راه کرد آخر پشیمان شدکه ناگه من روم از راه و پیش غیر وا گویم
صفحهٔ ۱ از ۲