خلوتی با محتشم کاشانی
شمارهٔ ۴۵۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زهی ز دست کرم گسترت کرم بارانفدای دست و دلت جان این درم داران
۲
به رنگ دست تو ابری ندیده چشم فلککه سیم ناب و زر سرخ از آن بود باران
۳
تفقد تو تدارک پذیر نیست که نیستز ممکنات سبک باری گران باران
۴
ز گرم خونی و غمخواری تو کار حسدبه این رسیده که خونم خورند غمخواران
صفحهٔ ۱ از ۲