خلوتی با فروغی بسطامی
غزل شمارهٔ ۵۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر گه آن خسرو زرین کمر از جا برخاستآسمان گفت که قرص قمر از جا بر خاست
۲
گر بساط می و معشوق نباشد به میانبه چه امید توان هر سحر از جا بر خاست
۳
مگر آن سرو خرامنده به رفتار آمدکه بسی دیدهٔ حسرت نگر از جا برخاست
۴
چشم مخمور وی از مستی می شد هشیارساقی مردم صاحب نظر از جا بر خاست
صفحهٔ ۱ از ۴