شعر را زندگی کن
خلوتی با فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۱۰۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
کفر زلفش رهزن دین است گویی نیست هستکافری سرمایه‌اش این است گویی نیست هست
۲
تا چه کرد آن سنبل نورسته در گل‌زار حسنکش قدم بر فرق نسرین است گویی نیست هست
۳
تا هوای عنبرین مویش مرا بر سر فتادمو به مویم عنبرآگین است گویی نیست هست
۴
شانه تا زد چین زلفش را به همراه صباکاروان نافهٔ چین است گویی نیست هست
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth