خلوتی با فروغی بسطامی
غزل شمارهٔ ۲۵۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر که را کار بدان چشم دل آزار بودعجبی نیست گرش کشته شدن کار بود
۲
شاهد ار میطلبی بر سر این کار ز مننظم دربار شهنشاه جهاندار بود
۳
من قوی پنجه و چشم تو ز بیماران استکس شنیدهست قوی کشتهٔ بیمار بود
۴
دانی از بهر چه شب تا به سحر بیدارمچشم عاشق همه شب باید بیدار بود
صفحهٔ ۱ از ۳