خلوتی با فروغی بسطامی
غزل شمارهٔ ۲۶۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر جا که به طنازی، آن سرو روان آیددل بر سر دل ریزد، جان از پی جان آید
۲
حسرت نبرد عاشق جز بر دل مشتاقیکز رهگذر خوبان حسرت نگران آید
۳
شهری به ره آن مه، خون در دل و جان بر لبفریاد که از دستش یک شهر به جان آید
۴
هرگز نتوان رفتن بیرون ز کمین گاهیکان ترک شکارافکن با تیر و کمان آید
صفحهٔ ۱ از ۳