خلوتی با فروغی بسطامی
غزل شمارهٔ ۳۰۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رنج بیهوده مکش، گه به حرم گاه به دیرگنج مقصود بجو از دل ویرانهٔ خویش
۲
از بلا مرد خدا هیچ ندارد پرواوز هوا شیر علم هیچ ندارد تشویش
۳
همه شاهان سپر افکندهٔ تیر فلکندمرد میدان قضا نیست کسی جز درویش
۴
دل یک قوم به خون خفتهٔ آن چشم سیاهحال یک جمع پراکندهٔ آن زلف پریش
صفحهٔ ۱ از ۳