خلوتی با فروغی بسطامی
غزل شمارهٔ ۳۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دامن خمیه سفر از در دوست میکنمخون جگر بدیدهام پارهٔ دل به دامنم
۲
هیچ کس از معاشران هم سفرم نمیشودترسم از این مسافرت جان به در آید از تنم
۳
هر قدمی که میروم پای به سنگ میخوردهر نفسی که میکشم شعله به دشت میزنم
۴
غیر الم در این قدم هیچ نشد مشخصمغیر خطر در این سفر هیچ نشد معینم
صفحهٔ ۱ از ۴