شعر را زندگی کن
خلوتی با فروغی بسطامی

غزل شمارهٔ ۴۴۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا به چشمان سیه سرمه درانداخته‌ایآهوان را همه خون در جگر انداخته‌ای
۲
به هوای لب بامت که نشیمن نتوانطایران را همه از بال و پر انداخته‌ای
۳
ای دل غم‌زده از عجز تو معلومم شدکه بر تیغ محبت سپر انداخته‌ای
۴
میتوان یافتن از تیشهٔ فرهاد ای عشقکه بسی کوه گران از کمر انداخته‌ای
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth