خلوتی با عبید زاکانی
غزل شمارهٔ ۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرموه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم
۲
میروم دست زنان بر سر و پای اندر گلزین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم
۳
گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروشگاه چون غنچهٔ دلتنگ گریبان بدرم
۴
من از این شهر اگر برشکنم در شکنممن از این کوی اگر برگذرم درگذرم
صفحهٔ ۱ از ۲