شعر را زندگی کن
خلوتی با عبید زاکانی

غزل شمارهٔ ۱۰۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
عزم کجا کرده‌ای باز که برخاستیموی به شانه زدی زلف بیاراستی
۲
ماه چو روی تو دید گفت زهی نیکویسرو که قد تو دید گفت زهی راستی
۳
آتش غوغای عشق چون بنشستی نشستفتنهٔ آخر زمان خاست چو برخاستی
۴
دوش در آن سرخوشی هوش ز ما می ربودکاسه که میداشتی عذر که میخواستی
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth