شعر را زندگی کن
خلوتی با مولانا

غزل شمارهٔ ۲۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مهاکز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفا
۲
گر لب فروبندم کنون جانم به جوش آید درونور بر سرش آبی زنم بر سر زند او جوش را
۳
معذور دارم خلق را گر منکرند از عشق مااه لیک خود معذور را کی باشد اقبال و سنا
۴
از جوش خون نطقی به فم آن نطق آمد در قلمشد حرف‌ها چون مور هم سوی سلیمان لابه را
صفحهٔ ۱ از ۶
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth