خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۲۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر لحظه وحی آسمان آید به سر جانهاکاخر چو دُردی بر زمین تا چند میباشی برآ
۲
هر کز گران جانان بود چون دُرد در پایان بودآنگه رود بالای خم کان دُرد او یابد صفا
۳
گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شودتا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا
۴
جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشترچون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا
صفحهٔ ۱ از ۳