خلوتی با سنایی
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۹
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رحل بگذار ای سنایی رطل مالامال کناین زبان را چون زبان لاله یک دم لال کن
۲
یک زمان از رنگ و بوی باده روحالقدس رادر ریاض قدس عنبر مغز و مرجان بال کن
۳
زهد و صفوت یک زمان از عشق در دوزخ فگنحال و وقتت ساعتی در کار زلف و خال کن
۴
در میان زهد کوشان خویشتن قلاش سازدر جهان میفروشان خویشتن ابدال کن
صفحهٔ ۱ از ۴