شعر را زندگی کن
خلوتی با سنایی

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۸

قصاید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
عشق تو بربود ز من مایهٔ مایی و منیخود نبود عشق ترا چاره ز بی‌خویشتنی
۲
دست کسی بر نرسد به شاخ هویت توتا رگ نَحنِیَّتِ او ز بیخ و بن بر نکنی
۳
با لب تو باد بود، سیرت نیکی و بدیبا رخ تو خاک بود صورت مردی و زنی
۴
خنجر تیزیست برو حنجر هر کس که بریحلقه به گوشیست درو حلقهٔ هر در که زنی
صفحهٔ ۱ از ۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth