خلوتی با سنایی
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۹
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منیدر سر منی مکن که به ترکیب چون منی
۲
آنکو ز خاک باشد آخر رود به خاکاو را کجا رسد سخن مایی و منی
۳
از آهن مذهب معمور کرده باشتا بر محک صرف زند زر معدنی
۴
ظاهر چو بایزیدی و باطن چو بولهبگندم نمای ز اصل و چه پوسیده ارزنی
صفحهٔ ۱ از ۷