خلوتی با عطار
(۴) حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد
بخش چهارم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی شهزاده چون مه پارهٔ بودکه مهر از رشک او آوارهٔ بود
۲
اگر خورشید روی او بدیدیچو مصروع از مه نو میتپیدی
۳
چو پیشانیش لوح سیم بودیبرو از مشک جیم و میم بودی
۴
چو جیم و میم پیچ و خم گرفتیبجیم و میم مُلک جم گرفتی
صفحهٔ ۱ از ۲۶