خلوتی با عطار
(۵) حکایت پیرمرد هیزم فروش و سلطان محمود
بخش چهارم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مگر محمود با پنجه سواریبه رَه در باز میگشت از شکاری
۲
یکی خیمه دران ره درگشادندشکاری را بر آتش مینهادند
۳
بره در شاه پیری ناتوان دیدکه بارش پشتهٔ هیزم گران دید
۴
بَرِ او رفت محمود از ترحمبدو گفتا بچند این پشته هیزم
صفحهٔ ۱ از ۱۰