خلوتی با عطار
(۵) حکایت مرد خاک بیز
بخش پایانی
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چنین گفت آن یکی با خاک بیزیکه میآید شگفتم ازتو چیزی
۲
که گم ناکرده میجوئی تو عاجزنیابی چیزِ گم ناکرده هرگز
۳
عجبتر، گفت، زین چیزی دگر هستکه گم ناکردهٔ گر ندهدم دست
۴
بغایت می برنجم وین شگفتیبسی بیشست ازان اوّل که گفتی
صفحهٔ ۱ از ۲