خلوتی با مولانا
غزل شمارهٔ ۸۸۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از رسن زلف تو خلق به جان آمدندبهر رسن بازیش لولیکان آمدند
۲
در دل هر لولیی عشق چو استارهایرقص کنان گرد ماه نورفشان آمدند
۳
در هوس این سماع از پس بستان عشقسروقدان چون چنار دست زنان آمدند
۴
بین که چه ریسیدهایم دست که لیسیدهایمتا که چنین لقمهها سوی دهان آمدند
صفحهٔ ۱ از ۳