شعر را زندگی کن
خلوتی با مولانا

غزل شمارهٔ ۱۰۷۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیرور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر
۲
سردهم این دم توی می بی‌محابا می‌خورمگر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر
۳
گر بگوید هوشیاری زرق را پرورده‌ایبا چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر
۴
جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویشصورتم امروز و فردایی‌ست او را مرده گیر
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth