شعر را زندگی کن
خلوتی با فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
هان رستخیز جان رسید شد در بدن زلزال‌هاافکند تن اثقال‌ها بگشود جان را بال‌ها
۲
افکند هر حامل چنین از هول زلزال زمینگشتند مست اینچنین انداختند احمال‌ها
۳
بی‌هوش شد هر مرضعه از شدت این واقعهدست از رضاعت بازداشت بی‌خود شد از اهوال‌ها
۴
انسان چو دید این حال‌ها گفت از تعجب مالهاگفتند از ارض بدن بیرون فتاد اثقال‌ها
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth