خلوتی با فیض کاشانی
غزل شمارهٔ ۱۱۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گنجیست معرفت که طلسمش نهفتن استراهش غبار شرکت ز ادراک رفتن است
۲
گر بحر معرفت بکف آید بکش سخن کان موسم جواهر اسرار شفتن است
۳
خشگی اگر دوچار شود خشک شو مگو اهل دلی چو بینی آن جای گفتن است
۴
بیمار دل زمعرفت از شمهٔ برد بیماریش فزون شود اولی نهفتن است
صفحهٔ ۱ از ۳