خلوتی با فیض کاشانی
غزل شمارهٔ ۲۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر دل و جان رواست درد در سروتن چراست دردتا که رسد ز تن بجان تا نپرد تمام مرد
۲
میرسد از بدن بجان میکشد این بسوی آنگر بتنست و گر بجان هر چه بود سزاست درد
۳
مغز ز پوست میکشد هر دو بدوست میکشدمرد چو گرم درد شد شد دلش از دو کون سرد
۴
درد دواست مرد را مرد دواست درد رارد بود آنکه نبودش بیگه و گاه رنج و درد
صفحهٔ ۱ از ۲