خلوتی با فیض کاشانی
غزل شمارهٔ ۲۴۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتم مگر ز رویت زاهد خبر نداردگفتا که تاب خورشید هر بی بصر ندارد
۲
گفتم بکوی عشقت پایم بگل فرو شدگفتا که کوچه عشق راهی بدر ندارد
۳
گفتم سرای دل را ره کو و در کدام استگفتا بدل رهی نیست این خانه در ندارد
۴
گفتم تو گوی خوبی از دلبران ربودیگفتا که مادر دهر چون من پسر ندارد
صفحهٔ ۱ از ۲