شعر را زندگی کن
خلوتی با فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۴۱۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
زهر فراق نوشم تا کام من برآیدبهر وصال کوشم تا جان ز تن برآید
۲
دل بر جفا نهادم تا می‌توان جفا کناز جان کشم جفایت تا کام من برآید
۳
تخم وفات در جان کشتم که چون بمیرمشام وفا پس از مرگ از خاک من برآید
۴
گر بی‌وفاست معشوق کان وفاست عاشقعاشق وفا کند تا از خویشتن برآید
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth