خلوتی با فیض کاشانی
غزل شمارهٔ ۴۴۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شهر یارم آرزو شد در دیار در دیاردر دیارم برد آخر تا دیار شهریار
۲
بود عقل و هوش یارم بردم از سر هوش یاردر طریق عشقبازی هستم اما هوشیار
۳
ارزو بوئی صبا سویم که جانم آرزوستهم بیار از من خبر بر هم خبر از وی بیار
۴
گفت آن مهرو که هر مهرو نمایم همچو بدرروی بنمود و هلالی گشتم اندر انتظار
صفحهٔ ۱ از ۳