خلوتی با فیض کاشانی
غزل شمارهٔ ۵۶۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پرتو شمع رخت شد در وجودم مشتعلسوخت از من هرچه بود از اقتضای آب و گل
۲
بود ذرات دلم هر یک بفرمان کسیمهرت آمد حاکم این مملکت شد مستقل
۳
گفت از بهر نثار ما چه داری غیر جانخود فدای ما نمودی روز اول دین و دل
۴
گفتم از بهر نثار مقدمت جانی کم استلیکن از دستم نیاید غیر آن جهد المقل
صفحهٔ ۱ از ۳