خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در سرم زلف تو، سودا انداختکار من زلف تو در پا انداخت
۲
ماند یک قطره خون، از دل مادیده، آن نیز به دریا انداخت
۳
تن بی جان مرا، در پی خویشسایه وار، آن قد و بالا انداخت
۴
آهو از باد، چو بوی تو شنیدنافه مشک، به صحرا انداخت
صفحهٔ ۱ از ۳