شعر را زندگی کن
خلوتی با سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۴۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دلی چو زلف تو سر تا به پای، جمله شکست ز سر برآمده، در پا فتاده، رفته ز دست
۲
ز من برید و به زلف بریده‌ات پیوست به پای خویش آمد به دام و شد پا بست
۳
زهی لطافت آن قطره‌ای که مهری یافت ربوده گشت و ز تردامنی خویش برست
۴
تو در حجاب ز چشمم، چو ماهی اندر سی منم اسیر به زلفت چو ماهی اندر شست
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth