شعر را زندگی کن
خلوتی با سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۴۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گر بدین شیوه کند، چشم تو مردم را مست نتوان گفت، که در دور تو، هشیاری هست
۲
خوردم از دست تو جامی، که جهان جرعه اوست هرکه زین دست خورد می، برود زود از دست
۳
دارم از بهر دوای غم دل، می، برکف این دوایی است، که بی وصل تو دارم در دست
۴
می‌زند، حلقه زلف تو در غارت جان نتوان، با سر زلف تو، به جانی در بست
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth