شعر را زندگی کن
خلوتی با سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۷۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دل ز جا برخاست ما را، وصل او بر جا نشست تا نپنداری که عشقش، در دل تنها نشست
۲
خاست غوغایی ز قدش، در میان عاشقان در میان ما نخواهد، هرگز این غوغا نشست
۳
گرچه از نخل وجود من، خلالی بازماند تا سرم باشد، نخواهم، همچو نخل، از پا نشست
۴
مدتی شد تا دلم، در بند مشک زلف اوست چون تواند بیش ازین، مسکین درین سودا نشست
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth