شعر را زندگی کن
خلوتی با سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۱۱۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تشنه خود را دمی، لعل تو، آبی نداد خلوت ما را شبی، شمع تو، تابی نداد
۲
خواست که از گوشه خواب، باز درآید به چشم خانه، خیال تو داشت، مدخل خوابی نداد
۳
مست شدم بر درش، باز به یک جرعه می حرمت مستی نداشت، داد خرابی نداد
۴
آمدمش تشنه لب، بر لب دریای وصلبر لب دریا مرا، شربت آبی، نداد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth