خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۱۲۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر از تن جان شود معزول، عشقت جای آن داردکه در ملک دلم عشقت، همان حکم روان دارد
۲
مرا هم نیمه جانی بود و در جان، محنت عشقت به محنت داد جان لیکن، محبتها چنان دارد
۳
دل از من بستد ابرویت، که چون چشم خودش دارد ازین معنیش پیوسته، سیاه و ناتوان دارد
۴
مرا گویند در کویش، مرو کانجاست، هم جانان کسی در منزل جانان چرا تشویش جان دارد
صفحهٔ ۱ از ۲