شعر را زندگی کن
خلوتی با سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۱۳۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
نه قاصدی که پیامی، به نزد یار بردنه محرمی، که سلامی بدان دیار، برد
۲
چو باد راهروی صبح خیز می‌خواهمکه ناله سحر به گوش یار برد
۳
صبا اگر چه رسول من است بیمار استبدین بهانه مبادا که روزگار برد
۴
فتاده‌ایم به شهری غریب و یاری نیستکه قصه‌ای ز فقیری به شهریار برد
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth