خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۱۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نظری کن که دل از جور فراقت خون شد نیست دل را به جز از دیده ره بیرون شد
۲
ناتوان بود دل خسته ندانم چون رفت؟حال آن خسته بدانید که آخر چون شد؟
۳
تا شدم دور ز خورشید جمالت، چو هلال اثر مهر توام روز به روز افزون شد
۴
در هوای گل رخسار تو ای گلبن حسن ای بسا رخ که درین باغ به خون گلگون شد
صفحهٔ ۱ از ۲