خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۱۷۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز صبا سنبل او دوش به هم بر میشد وز نسیمش همه آفاق معطر میشد
۲
ز سواد شکن زلف به هم بر شدهاشدیدم احوال جهانی که به هم بر میشد
۳
ز دل و دیده نمیرفت خیالت که مرا با دل و دیده خیال تو برابر میشد
۴
دهن از یاد تو چون غنچه معطر میگشت سینه از مهر تو چون صبح منور میشد
صفحهٔ ۱ از ۲