خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۱۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر شب از کویت مرا سر مست و شیدا میکشندچون سر زلفت بدوشم بیسرو پا میکشند
۲
بارها کردم من از رندی و قلاشی کناربازم اینک که در میان شهر، رسوا میکشند
۳
گفته بودم: در کشم دامن ز خوبان، لیک بسناتوانان را به بازوی توانا میکشند
۴
ما ز رسوایی نیندیشیم، زیرا مدتی استتا خط دیوانگی بر دفتر ما میکشند
صفحهٔ ۱ از ۳