خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۱۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر شبی سودای چشمش بر سرم غوغا کندغمزهاش صد فتنه در هر گوشهای پیدا کند
۲
از می سودای چشمت خوش برآید جان منسر خوش است امشب خمار مستیش فردا کند
۳
پایه من بر سر بازار سودایش شدستچون بدین مایه کسی با چون تویی سودا کند
۴
رخت عقلم میبرد چشمت چه میآید ز عقلمیدهد تشویش من بگذار تا یغما کند
صفحهٔ ۱ از ۳