شعر را زندگی کن
خلوتی با سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۲۰۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دی دیده از خیال رخش بازمانده بودگلگون اشک در طلبش گرم رانده بود
۲
افتاده بود دل به خم چین زلف اوشب بود و ره دراز هم آنجا بمانده بود
۳
دل رفته بود و ما پی دل تا بکوی دوستبردیم از آنکه او همه ره خون فشانده بود
۴
دل دیده خواست تا ببرد، خون گرفته بودجان خواستم بدهم، غم ستانده بود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth