خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۲۹۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سؤالی میکنم، چیزی نه بیش از پیش میخواهم فقیرم، مرهمی بهر درون ریش میخواهم
۲
مرا از در چه میرانی؟ نمیخواهم ز تو چیزی ولی بستاندهای از من، متاع خویش میخواهم
۳
به تیغ غمزه خون ریزم که من جان و تن خود را شده قربان آن ترکان کافر کیش میخواهم
۴
همه کس را اگر دردی بود خواهد که گردد کم به غیر از من که درد عشق هر دم بیش میخواهم
صفحهٔ ۱ از ۲