خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۳۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مسکین تنم به بویت، خو کرده است با جان ورنه به نسبت از تن، دورست راه تا جان
۲
حیف آیدم بریدن، زلفت که آن دو زلفت هر مورگی است کان رگ، پیوسته است با جان
۳
بر هر طرف که سروت، یک روز میخرامدمیروید از زمین تن، میبارد از هوا جان
۴
باد صبا ز کویت، جان میبرد به دامن در حیرتم کز آنجا، چون میبرد صبا جان؟
صفحهٔ ۱ از ۲