خلوتی با سلمان ساوجی
غزل شمارهٔ ۳۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من هشیار با مستان ندارم روی بنشستن که میگویند بشکن عهد و بیشرمیست بشکستن
۲
حدیث دوستان در است و نتوانم شکستن در ولیکن عهد بتوانم که بازش میتوان بستن
۳
نیم صافی که برخیزم چو صوفی از سر دردی چو دردی در بن خمخانه خواهم رفت و بنشستن
۴
همی خواهم من این نوبت ز تو به توبه کلی بدست شاهدان کردن، ز دست زاهدان رستن
صفحهٔ ۱ از ۲