شعر را زندگی کن
خلوتی با سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۳۸۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
هزارت دیده می‌بینم که می‌بینند هر سویی دریغ آید مرا باری به هر چشمی چنان رویی
۲
چو کار افتاد با بختم نهفتی روی و موی از من به بختِ من ز مستوری فرو نگذاشتی مویی
۳
نمی‌ارزد بدان خونم که ساعد را بیازاری تو بنشین و اشارت کن به چشمی یا به ابرویی
۴
من آن باشم که بر تابم عنان از دستِ تو حاشا!همه خلق جهان سویی اگر باشند و من سویی
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth