شعر را زندگی کن
خلوتی با مولانا

غزل شمارهٔ ۱۳۷۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
باز آمدم چون عیدِ نو، تا قفلِ زندان بشکنموین چرخِ مردمْ‌خوار را چنگال و دندان بشکنم
۲
هفت‌اخترِ بی‌آب را، کین خاکیان را می‌خورندهم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم
۳
از شاهِ بی‌آغازْ من، پرّان شدم چون باز منتا جغدِ طوطی‌خوار را در دِیرِ ویران بشکنم
۴
زآغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدایِ شه کنمبشکسته بادا پشتِ جان گر عهد و پیمان بشکنم
صفحهٔ ۱ از ۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth